تبليغاتX
40
 

شگفت زدگی  خروشان مدی  که دریا را به خیال ما میگذراند

ما به دریا میرویم

با باد میرویم

تنها و در سکوت میرویم

کوله بارمان پر است از گریز پای اشک

بی تو بودن مرا می آموزد که ..... عشق سودای تلخی دارد

نمیدانم به کجا خواهم رسید اما....... هراسان نیستم که چه نام دارم.......

                                                                              هر چند گذرگاه های زمینی نامی می طلبد

به دریا می رسیم ، چشمانمان هنوز برقی از عطوفت دارد.

شک نمیکنم که آیا اینجاست هیچگاه بی غیر ..... یا که نه.... ما هستیم و بی غیری

سکوت نمیکنم. سکوت وحشت خفته ی شب را گریبان گیر است.

به آه ی ... ناله ای... عشقی.... میخوانم و به دریا میرسم.

تو آنجایی........ همان جا که شکوفه ها به عشق میرویند و........

من می ایستم . کمی سرد است. اما همیشه چیزهای دیگری نیز به وجود میرسند

                                                                                     و تا شکوه دریا یخ نمی بندند.

من ایستاده ام در کنارت...... رو به رو ی   خروشان مدی   که خیالمان را با خود میبرد

                                                                                                         و... لبخند میزنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 22:54  توسط ریحانه  | 

 

زمستان خسته ی سردیست.

پیروز از شهوانی ترین بوسه های دنیا روی بام شهر قدم میزنم.

بگذار بگویمت چیزی به کاشتن تخم انکار در دل ام نمانده بود که یافتمت. به اولین تلاقی نگاهامان فکر  میکنم.  بالا بلند و استوار. شکوهمند و بی نیاز.

من تو را به خود آلودم و شط عظیم تسلیم و قرار بود که در رگهایم جاری شد.

به تو فکر میکنم... به تمنای مذاب زیستن.  به تو فکر میکنم.... به تسلیم تن به تن.

تصویری از روزهای دور ....  کنار پنجره ..... پشت به پشتِ سایه های در گذر ، صورتک های براماسیده، فکهای همیشه جنبنده.  اما تو بودی .........تو . تنها تصویر ماندگار بر زنگار بسته ی روحی در تلاطم.

درست به همین سادگی اتفاق افتاد. شاید حتی ساده تر.

اما من به تو عاشق ماندم و بی کلامی حتی بر همه چیزِ همه کس گذشتم.

به تصویری فکر میکنم ... از آن تو ، شاید من حتی. به همین نزدیکی ....  به تصویری روشن در شبهای بی مهتاب... به سایش مذاب انگشتانت روی لغزنده ی مرطوب پوستم. به هم آغوشی مان در بستر باد.

به تو فکر میکنم...... به تصاویری مبهم و زاینده..... به عشقی فکر میکنم از آن من ......به تو فکر می کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 22:39  توسط ریحانه  | 

 

زمستان سردی ست.  خسته ام.   از درد سرما نیست که میلزرم. تو را می خواهم باریدن. که تو اگر نیستی من به کدام سوگند جاودان شوم؟

ماه بی قرار می دود. من به هر کاشانه ای سر فرو میبرم تا تو را بیابم . که تو هستی بود و نبود روزهای انتظار. ماه من پشت هر پیاله آبی ..... هر تخته سته سنگی به ندایی خفته آوازم میدهد.

تب غریبی رخنه کرده در اوقات همیشه تار اندامم. که به هر طرح اش یخ میکنم و جان ی نو میگیرم.

شاعر عبارات اگر بودم غزلی مینواختم و ماه را آرام آرام به نوازش برمیگزیدم. نیستم و هستی و شاید هنوز امیدی به قرارمان و لرزش خفیف دستانت روی گونه های برافروخته ی شب باشد.

تو بخوانی و من بیایم. تو بنوازی و من زنده شوم.

ما آهسته به کنج خلوتمان برویم و ماه کمی کند شود.

می آیی برویم؟

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 17:32  توسط ریحانه  |