
کوچ غمگینی بود...
وقتی شب ستاره باران اش را از دل ام دریغ می کند...
سکوت می بارد
تن ام موج بر می دارد از این دل هره
چرا نگاه نکردی به این دستان همیشه خالی
چرا می گفتی می شود
تو با من نبودی
تو با من بی رحمانه مهربان بودی
و باز تو بودی که می رفتی
و ...
زخمه بر واژه واژه ی اوقات می زد
این سکوت
مثل پچ پچه های این مردم بادیه نشین
درست مثل اوقات سرخی که از کوه عبور می کردیم
ناله های افق ...
طراوت اشیا ء هنوز به وجود نرسیده...
و زرافه های غمگینی که راه کویر در پیش گرفته اند...
دیوانه ام می کند.
حالا کمی بیدار می شویم ....
و
رو به سکوت دشت چه راه هایی را که بی نشانه طی نخواهیم کرد
تو آسوده ای و ...
من به نجوا توی گوش زرافه ها می گویم:
این بود سهم ما از روشنی ستاره ها...
مگر همین را نمی خواستی؟
سکوت می کنند
سکوت
ومی گویند: این است وحشتی که گریبان ِ ما را گرفته است.