
این سکوهای ارغوانی
مرا یاد دشت هایی می اندازد
که روزگاری به شادمانی طی می کردیم
این عطرها خاطرم را به چهل سالگی دستانم رجعت می دهند
آن روزهایی که ماه نقره ای بود
و انگشتانمان به لمس هم دیگر شدن
شعله می کشید
و این رود خوشبختی ما
که هر چه غرق می شدیم
پر نفس تر به زندگی باز می گشتیم
یادم بماند که دیگر هیچ زرافه ای در این رود تن نمی شوید

انگار تو بودی که بوی دریا را به مشام می رساندی
این رنگ های روشن...
روشن به رنگ روز....
چشم دل ام را خفه می کند
نزدیک به نفرت ایستاده ای و ....
روی قلب ها تاب می خوری
کسی با نگاه غمگین... کنج زمان نشسته
و با آوایی غریب
از آمدن زرافه ها می گوید
می گوید به همین زودی از حوالی ما می گذرند
می گوید و حتی گاهی نمی گوید
که نه آمدنی در راه است
و نه زرافه ای
در این خیره گی انتظار
چشمانم کم سو شد و
بر باد رفت گونه های ترم
سایه بان ام آتش است و
شعله ها به یمن باد به تنم زخم می زنند
یک نفر آن بیرون آه می کشد
یکی دارد قلبش را به درد و تاریکی می فروشد
این سفیدی مات
این شوریده حالی و مستی
این نفرین شب بو ها
کسی می گوید من
کسی دارد می رود
و یکی پشت به نور روز به سیگارش پک های عمیقی می زند