
برهوت است این خاک
اینجا به زعم ما چیزی نمی روید
می گویند مهتاب است... مهتاب
مهتاب بر من فرو می ریزد
و نورهای کاذب بی هیچ سایه ای در ظلمت ناپدید می شوند
سال ها.... کوله بار بر زمین می نهد
و خاطرات آواره ی اوقات بی هنگام می گردد
پریشان
سخت
بی همتا
به جنگل ها
شهرها
کوچه ها
ناپیدا .... و باز بی سودا
سرد است این خاک
سرد است این آب
و این عطش ....
و این عطش هستی که گاهی بر مرگ باورها سد می شود
ما را به خاطرمان می آورد
و یادمان می آید
که
هنوز زرافه ای به سکوت لبخند می زند