حالا کنارم نشسته است
پشت به نورهای سکوت
چشم در چشم ِ رویایی که عقلش را ربوده است
بی دریغ ماندن امید
و ما که انتهای دشت را به نشانه می رفتیم
و هیچ مان ملول از تنفس خسته ی دیرین گذار نبود
عزیز کوچه های پرسه.........
تو را میانه ی ماه و سرانگشتان رجوع به ستاره یافتم
به غیری محو شدم
محو ماندم.......
ذره ذره به مذاب بی دشتی ِ انتها رسیدم
اصلا بگذار ستاره ها به وهم ِ آیت بودن اکتفا شوند
اما ما که ستاره ها را به خیالی دیگر می چیدیم
یادت می آید؟