خواب ها ساده اند
ساکت اند و صبور
چه می شد اگر به ناگاه ِ زمان نور بتابد؟
دل ام از این سیاهی پدیدار گرفته است
من سرگشته ی کوچه های غربت نشین ِ انتظار شده ام
رخت هایم سیاه.......
و گیسوانم رنگ اقاقی ندارد دیگر
دست هایم را به مهتاب آغشته ام...
تا سفید بیاندیشم به این اوراق ِ هنوز نانوشته
نگاه که می کنم.....
بزرگ شده ام
آنقدر که دیگر سودایی ندارم