چای سرد و
زمزمه های زن ی از هم گسیخته
مرداب ی پر از خیال
که دارد گم می شود زیر خاک
ما این همه راه را نیامده بودیم...
که آسوده بازگردیم
ما آسوده بودیم
روزگاری چند... ما را به سبزی گیاه ودیعه داده بودند
دیدیم جز باران کسی ما را نمی خواند
آمده بودیم تن ی به آب و سری به سودا فرو کنیم
نمی شود همین طور گذشت
به خدا من راز تو را هیچ نگفته بودم...
که اینطور مرا گسستی از خود
من رها ... در این آب پر نفس غرق میشوم ...
اگر نباشی
من فردا را به خیالات خوب هم دیگر شدن می خواهم
نه به سبزی دستانِ خوشه چین چای