مثل پچ پچه های این مردم بادیه نشین
درست مثل اوقات سرخی که از کوه عبور می کردیم
ناله های افق ...
طراوت اشیا ء هنوز به وجود نرسیده...
و زرافه های غمگینی که راه کویر در پیش گرفته اند...
دیوانه ام می کند.
حالا کمی بیدار می شویم ....
و
رو به سکوت دشت چه راه هایی را که بی نشانه طی نخواهیم کرد
تو آسوده ای و ...
من به نجوا توی گوش زرافه ها می گویم:
این بود سهم ما از روشنی ستاره ها...
مگر همین را نمی خواستی؟
سکوت می کنند
سکوت
ومی گویند: این است وحشتی که گریبان ِ ما را گرفته است.