
کوچ غمگینی بود...
وقتی شب ستاره باران اش را از دل ام دریغ می کند...
سکوت می بارد
تن ام موج بر می دارد از این دل هره
چرا نگاه نکردی به این دستان همیشه خالی
چرا می گفتی می شود
تو با من نبودی
تو با من بی رحمانه مهربان بودی
و باز تو بودی که می رفتی
و ...
زخمه بر واژه واژه ی اوقات می زد
این سکوت